|
|
پوران فرخزاد باغ خون عاقبت خون شیاووشی گل خواهد کرد وز ژرفای زمان بانگی بر خواهد خاست که صدای آن یار که صدای همه ی گم شدگان این دشت دشت مشوش همه جا را پر خواهد کرد و طنین آن دنیا را خواهد لرزاند باد خواهد توفید ابر خواهد بارید آذرنگی خواهد افروخت بلند و، ز خون دل آن یار که ایِّاری بود زیر این سقف سترون از خاک عقیم باغی از خون خواهد رویید وز هر شاخه میخک آوازی بر خواهد خاست.... آه من به پهنای زمان منتظرم نیک میدانم می دانم باز دشت از خون شقایق سرخ خواهد شد و تو در چرخه ی چرخان حیات، باز خواهی آمد زندگی خواهی کرد خواهی خواند / خواهی خندید و به من / و به ما خواهی گفت زندگی در این خاک خبیث غرقه در خون و خیانت اندر این قفس غمگین چاره تنها عشق است دوست می باید داشت مهر می باید ورزید و در این سودا باید سوخت باید جان داد. آری آری می دانم باغ خون روزی گل خواهد داد و پرستوهایی کز سفر گورستان می آیند باز خواهند سرود نغمه ی گم شده ی میخک خونین را و ... سرانجام از آن ساحل رویایی دور زورقی خواهد آمد بر شانه باد بارش از نور بلور وهمه گم شدگان لب دریا را به نویدی مهمان خواهد کرد و به شادی بانگ بر خواهد داشت شب توفان شب وحشت بگذشت اهریمن مرد دور تاریکی شد... اینک ؛ اینک این خورشید دوباره / این/ روز روز آزادی عشق از قفس تاریکی روز پرواز کبوتر به سر کاج بلند روز آغاز دگر و تو از آن گور سنگی ، آن خانه ی تنگ بر خواهی خواست برازا و بلند و فرا خواهی آمد در جامه ی رخشنده نور میخک نقره ای خونین در دست و به من ... و به ما ؛ و به دنیا خواهی گفت سلام باز خواهی خندید باز خواهی خواند و به نرمای نسیم زیر گوش من / ما /خواهی گفت دیدی آخر چون شد و چه سان خون سیاوش گل داد؟... شهریور ۱٣٨۴ تهران |