|
|
بچهی بد نمیگذارند، میبینی؟ نمیگذارند که دور از نَفَس و مهربانی مادر، در گاهوارهی تنهائیت بِلَمی پستانک خیالت را بمکی! و با عروسک گویای شعر (یادگار خواهرک خویش) گرمِ بازی باشی؛ و ترس - لولوی تاریک ترس- را از خود به جغجغهی واژگان برمانی؛ و، مثل یادی از خوابی خوش، و یا، چوعکسی در قابِ خوشتراشِ خودش، راضی باشی بهاین - همین - که بمانی. نمیگذارند، اما، نه! نمیگذارند. خمان خمان، به چه هنگام شب، و از کجای جنگل این سایههای پچپچهگر، لولو میآید: گلوی بچه بد را میبُرَد؛ و سینهاش را میدرد؛ و آرزوهایش را برمیدارد میبَرَد خام خام میخورد... یازدهم اوت ۹۲ – لندن |