|
|
بن بستایرانی این ستاره چو از شانهام فروافتد، سیمای سنگفرش که رخشان شود، خدا، در تاریکی این بُن بست که بمیرد، و عمارت سنت، در زلزله که فروریزد، شیراز، با دهان حافظ سخن که بگوید، و اصفهان، تیغهی شکستهی کاشی شود در گلوی افعیهای بیغزل صفوی، و برجهای تهران، رویای گمشدهی دزدان شوند من زیر بوسههای جوان بیدار میشوم. آنگاه، - که گاه دیرآید و گاه بناگاه - تنها این شعر، داوری خواهد کرد، همین شعر! *** دیده ببند وجدان مفلوک من! بخواب! تا نبینی بردگان ایرانی را در دبی که خسته رانها به روی هیولاها و پیکرههای شنی میگشایند! *** درگوشهایت موم فرو کن وجدان نیمهمرده! مباد بشنوی که: دل میهن را در تن تبعیدیان میپوسانند شعرهایش را در یخبندان روسیه میسوزانند گردهاش را در تهران با آیات خونین منقوش میکنند. *** ببند چشمانت را مبادا ببینی پستانهای مام میهن را که گاه در دمشقاش میمالند، بیگاه در خارطوم. چه خستهای نازک نارنجی من! از واژهی «سیاست» به بیزاری، کهیر میزنی حتا از شعر من به ترس، میگریزی. در چهارراهها آرام و رام زانو میزنی شلاق میخوری، و شاکری که میتوانی بشماری! *** حالا، آسوده باش! نگاه نکن بهاین رستم بُزدل، که با پاسپورت آلوده به تمثال نامیمون یک میمون، با رخش خسته و موهای سپید به چاه شغاد میرود درتهران، سهراب، سرخوش از نوشداروی هروئین است! *** من هر روز از کنار سایههائی رد میشوم که مال کسی نیستند وزوز آدمهای مستعاری را میشنوم که هیولای فروافتاده برمادرشان را نوازش میدهند. باور کنید خانمها، آقایان! شاعری را میبینم که در ازاء تفانداختن بر صورت عبدوی جط و کشتن واژههائی که در آنها پناه جستهایم، از دست هیولاها صله میگیرد. ای بوشهر زانو زده! تنگسیر دروغین! وجدان پفیوز! *** وجدان سرفکنده! در فرودگاه مهرآباد به آینه ننگر! مباد تبعیدی مضحکی را ببینی که با دو پاسپورت، دوصورت کپکزده ویک دل گندیده پیاپی به پایتخت هیولاها میرود و خبرمیکشد علیه تبعیدیانی که نخواستند چون او باشند! *** بازهم این ستاره که از شانهام فروافتد و سنگفرش که خونین شود از شما یکی نام مرا خواهد دزدید آنچنان که میهن مرا دزدیدید. *** اما چه باک؟ آنگاه که گاه، بگاه میآید و گاه بناگاه، تنها این شعر میان ما داوری خواهد کرد همین شعر! فروردین ۱۳۸۳ |