|
|
من سپیده ی صبح همیشه بیدارم! تلاش می کنم و دست بر نمی دارم اگر چه خسته و دلمرده گشته پندارم مرا چه غم اگر از خفتگان خبر نرسد که من سپیده ی صبح همیشه بیدارم چو خار را به صفای ثبات ما بستند گمان مبر که چو خارا، ز تیشه بیزارم من آن نیم که ز نیمه، ز راه برگردم چنان روم که غزلخوان شوی به دیدارم مجیز شیخ نگفتیم و عکس خود نشدم چرا که از خط تمکین شیخ بیزارم اگر هزار شویم وهزار پاره شود حدیث ناله ی عشق و نفیر بیمارم سکوت چرخ زمان را به دل نمی گیرم که میوه داد سکوت از سکوت پُربارم به نور خاک فروغ و به تربت حافظ قسم، که در وطن ام خفته آخر کارم! مرا به یاد بیاور اگر ندیدی باز که من کلام نحیفی ز باغ گفتارم ولی صلابت ایران تمام عشق من است و بر صلابت ایران، تنیده گلزارم اگر ز دیده جدا شد، ز دل جدا نشود کجا شود وطنی کو دل است و دلدارم خوشا به حال رفیقان که خفته در وطن اند که خاک تربت شان می وزد به کردارم لس انجلس ۹ سپتامبر ۱۹۸۴ |